من ..... همین که هستم
خسته ام
خسته ام از این هوای پست
خسته ان از این همه هوی پرست
از این همه زمین پرست
یا خدا پرست
خسته ام از این خدای بی فروغ
خسته ام از این همه دروغ
.
خسته ام از این خدای مهربان
که کودکی
به زیر سایه اش
بدون هیچ یاوری
- نه مادری ، نه سایه ی سری –
به کوچه های پر ز لحظه ی عبور عابران
وزن می کند
صبح تا به شب
سهم خود ز زندگی
یا که سهم عابران ز بندگی
خسته ام از این خدای عدل
که در زمین او
و در حکومتی به نام او
به یاد او
و از برای او
دست دزد را
جای دست بند
بوسه می زنند
چون که نام دزد از قضا ...
.
.
.
سهم ما سکوت
خسته ام
خسته ام از این خدای مقتدر
که اقتدار
در جهان او
حرف کوچکی شده
برای زور ، برای ظلم
خسته ام از این خدای خوب
که خوبیش
به پیش ما نمی رسد
و مانده در کنار آسمانیان
- فرشته ها –
در عرش
خسته ام از این غروب های پشت هم
که حرفشان
(( باز هم نیامدی )) است
خسته ام از او که باز هم نیامده
خسته ام – رک بگویم –
از خودم
از تو
از تمام دیگران
که در خیال خود به انتظار
نشسته اند
و یک نفر مرد نیست
که بر خیزد
به انتظار